از زبان خاله تبسم
عکسهای بدو تولد نیکا جونی


سلام به همه دوستان به وبلاگ نیکای خاله خوش امدید
اخرین روزهای بار داری خواهرم بود روزای سختی رو میگذروند
وتو دختر کوچولوی ناز خانواده ی مارو داشت به دنیا می اورد
وای خاله شدن برای من یه حس زیبا بود
همش دوست داشتم ببینم تو شبیه کی هستی وروجک شیطونم
تا اینکـــــــــــــــــــــــــــــه یک روز جمعه که ما همه رفته بودیم باغ عمه
زنگ زدیم به خواهرم دیدیم که حالش خوب نیست
زود با عجله برگشتیم مامان جون خیلی استرس داشت منم در پوست خودم نمیگنجیدم
وقتی رفتیم بیمارستان پیش خواهرم طفلک داشت درد میکشید
وقتی تو اون حالت دیدمش اشکام سرازیر شد
خیلی اذیت بود
دیگه کمکش کردیم که قدم بزنه تو سالن بیمارستان تا موقعه زیمانش بشه
تو بیمارستان مامان جون بود مامان حاجی بود عمه سیمه وعمه سوسن
عمو محمد باباجون وخیلی های دیگه امده بودن همش انتظار ورودت به این دنیای زیبا رو میکشیدن
که با امدن تو شیطون بلای خاله زیباتر هم میشد...
خلاصه تا اینکه نیکا قصه ی مادر یکی از شبهای پاییزدر ساعت 1:35 دقیقه بامداد بدنیا امد
وای خدای من هوووووووررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااشکرت

از زبان خاله تبسم 
